درسهای زندگی  قسمت دوم مرا دوست داشته است

جام جم آنلاین: با بررسی و مرور وقایع گذشته مطمئن هستم که پدرم بیش از این که به این کار من افتخار کند از این که بدون مشورت با او جرات کرده و وارد معامله اتومبیل شده ام و دست به عملی مخاطره آمیز زده ام, از دستم ناراحت شده است.
کد خبر: ۵۵۱۳۴

هر چند که به عقیده من استقلال یک دختر نشان دهنده این است که کارش را خوب انجام داده و حتی بیانگر این نکته است که از عهده خودش برآمده است, با این حال بیشتر پدرها میلی به بازنشستگی ندارند پدرم حتی اوقاتی که کاری طولانی مدت انجام داده بود و خسته بود, اگر می فهمید که من به کمکش احتیاج دارم با خوشحالی سوار هواپیما می شد و خودش را به من می رساند با همان سوال تکراری همیشگی: «کاری هست که بتوانم برایت انجام دهم؛»
این سوال تاکید بر این حقیقت دارد که او آرزو می کند هنوز از لحاظ مالی به او نیازمند و وابسته باشیم تا بتواند نیاز ما را فراهم کند خیلی جالب است: اگرچه ما با یکدیگر وابستگی خونی داریم و من او را همانطور که هست دوست دارم, اما با این حال به نظر می آید که برای این که احساس کند نقشی در زندگی من دارد و فراموش نشده هنوز فکر می کند که باید وظیفه ای مشخص و ملموس داشته باشد مثل پیشنهاد خریدن سهام و یا پیدا کردن ارزانترین بلیت هواپیما برای من.
اولین باری که من متوجه این موضوع شدم وقتی بود که بعد از فارغ التحصیلی من از کالج به همراه والدینم برای تعطیلات آخر هفته به دُرکانتی در ویسکانسین می رفتیم. دُرکانتی تمامی چیزهایی را که یک پدر از آنها متنفر است دارد: فروشگاه های لباس, رستوران های جذاب و قدیمی و مغازه های عتیقه فروشی.
در یکی از این عتیقه فروشی ها پدرم ظرف خامه گیری را که به شکل گاو بود در دست گرفت و مادرم را صدا کرد و گفت: «ما یکی از اینها داشتیم ولی آن را دور انداختیم!»
وقتی به شهری که اگ هاربر نامیده می شد رسیدیم شب از نیمه گذشته بود. پدرم صبح خیلی زود از خواب برخاست و شروع به رانندگی کرد تا به اطراف سری بزند و محلی برای سکونت ما پیدا کند.
او با این کار می خواست ثابت کند که هنوز به وجودش احتیاج داریم و می تواند کاری برایمان انجام دهد, به خصوص از هنگامی که من برای اولین تجربه کاری ام قصد داشتم به نیویورک نقل مکان کنم. نیویورک سیتی, جایی که شما در آن احتیاج به اتومبیل ندارید.
با توجه به تاریخچه و تفاسیری که از زندگیمان دادم, می دانستم که گفتن این مورد به پدرم که تصمیم داشتم حسابدارهایم را تغییر دهم کار آسانی نخواهد بود. او همیشه امور مالیاتی و حسابرسی مرا انجام می داد اما با توجه به این که کارم رو به پیشرفت و ترقی بود فکر کردم باید حسابداری داشته باشم که ارباب رجوع ها و مشتری های دیگری که نویسنده هم بودند, داشته باشد.
من فکر کردم حسابدار باید کسی باشد که در شهر محل سکونتم زندگی کند و از آن دسته افرادی نباشد که با دیدن مبلغی که من بر نماینده ام, وکیلم و مستخدم خانه ام می پردازم, تحمل نداشته و سکته قلبی کند.
این گامی بود رو به جلو برای متکی به نفس بودن و مستقل شدن. من آمادگی تجربه هر چیزی را داشتم و می خواستم خود را بیازمایم. اگرچه از بابت پدرم مطمئن نبودم که آمادگی داشت که این آزادی عمل را به من بدهد. نگران این بودم که چطور این موضوع را مطرح کنم تا این که تصمیم گرفتم آن را برای پدرم در نامه ای شرح دهم.
نتیجه آن محتاطانه ترین نامه نوشته شده در طول تاریخ مکاتبات بود. عهدنامه صلح بین من و پدرم بیان شد, البته تا جایی که توانستم از بیان جزییات خودداری کردم. سرانجام نامه را پست کردم.
در فاصله میان ترک کردن خانه ام و رسیدن به منزل والدینم نامه رسید و این یک اعلان جنگ بود. پدرم اب من حرف نمی زد. مادرم این اطمینان و دلگرمی را به من داد که باید کاری را انجام دهم که دوست دارم و خودم برای زندگیم تصمیم بگیرم, اما او نتوانست با پدر در این باره بحث کرده و او را قانع کند.
به نظر می آمد او احساس می کند من با این کارم نه فقط به عنوان حسابدارم بلکه به عنوان پدرم, داشتم آتشش می زدم. بالاخره با یکدیگر صحبت کردیم و او نگرانی واقعی اش را بر زبان آورد.
اگر ما درباره مسائل مالی و امور مالیاتی صحبتی نکنیم پس دیگر چه چیزی می ماند که درباره آنبا هم حرف بزنیم؛ و این که اگر من نیازی به مشورت و راهنمایی های مالی نداشته باشیم آیا باز هم اغلب اوقات به او زنگ می زنم؛
من خیالش را راحت کردم که مسائل زیادی برای صحبت کردن وجود دارد و حتی شاید این موضوع باعث شود که ما از صحبت درباره امور مالی فارغ شویم و در مورد چیزهای که اهمیت و ارزش بیشتری دارند حرف بزنیم مثل زندگی و عشق. سکوتی طولانی برقرار شد.
خدا را شکر میکنم که به حرف آمد و گفت که او تصمیم مرا درک کرده و به کاری که می خواستم انجام دهم احترام می گذارد و این که مرا دوست داشته, هر چند که هیچ وقت این کلمات را به زبان نیاورد اما من آنها را حس کردم. چیزی که پدرم گفت این بود: «خُب, آیا اتومبیلت خوب کار می کند؛»

منبع: ریدرز دایجست
درسهای زندگی  قسمت اول
اتومبیلت خوب کار می کند؛
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها